تبلیغات
دانشجویان فیزیوتراپی شهید بهشتی - *با محبت شاید، گرهی بگشایم**با خشونت هرگز...*
 
دانشجویان فیزیوتراپی شهید بهشتی
1389
درباره وبلاگ


غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد. خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید. خار رنجید ولی هیچ نگفت. ساعتی چند گذشت. گل چه زیبا شده بود. دست بی رحمی آمد نزدیک. گل سراسیمه ز وحشت افسرد. لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید. صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام

مدیر وبلاگ : فرشته یوسفی

سخت آشفته و غمگین بودم…*
*
به خودم می گفتم:*
*
بچه ها تنبل و بد اخلاقند*
*
دست کم میگیرند*
*
درس ومشق خود را…*
*
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم*
*
و نخندم اصلا*
*
تا بترسند از من*
*
و حسابی ببرند…*
*
خط کشی آوردم،*
*
درهوا چرخاندم...*

*چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید*
*مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !*
*اولی کامل بود،*
*خوب، دومی بدخط بود*
*بر سرش داد زدم...*
*سومی می لرزید...*
*خوب، گیر آوردم !!!*
*صید در دام افتاد*
*و به چنگ آمد زود...*
*دفتر مشق حسن گم شده بود*
*این طرف،*
*آنطرف، نیمکتش را می گشت*
*تو کجایی بچه؟؟؟*
*بله آقا، اینجا*
*همچنان می لرزید...*
*” پاک تنبل شده ای بچه بد ”*
*" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"*
*” ما نوشتیم آقا ”*
*بازکن دستت را...*
*خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم*
*او تقلا می کرد*
*چون نگاهش کردم*
*ناله سختی کرد...*
*گوشه ی صورت او قرمز شد*
*هق هقی کرد*
*و سپس ساکت شد...*
*اما همچنان می گریید...*
*مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله*
*ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد*
*زیر یک میز،*
*کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……*
*گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن*
*چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود*
*غرق در شرم و خجالت گشتم*
*جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد*
*سرخی گونه او، به کبودی گروید …..*
*صبح فردا دیدم*
*که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر*
*سوی من می آیند...*
*خجل و دل نگران، منتظر ماندم من*
*تا که حرفی بزنند*
*شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید*
*سخت در اندیشه ی آنان بودم*
*پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!*
*گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟*
*گفت : این خنگ خدا*
*وقتی از مدرسه برمی گشته*
*به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده*
*قصه ای ساخته است*
*زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است*
*درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….*
*چشمم افتاد به چشم کودک...*
*غرق اندوه و تاثرگشتم*
*منِ شرمنده معلم بودم*
*لیک آن کودک خرد وکوچک*
*این چنین درس بزرگی می داد*
*بی کتاب ودفتر ….*
*من چه کوچک بودم*
*او چه اندازه بزرگ*
*به پدر نیز نگفت*
*آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم*
*عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم*
*من از آن روز معلم شده ام ….*
*او به من به یاد آورد این کلام را...*
*که به هنگامه ی خشم*
*نه به فکر تصمیم*
*نه به لب دستوری*
*نه کنم تنبیهی*
*****
*یا چرا اصلا من عصبانی باشم*
*با محبت شاید، گرهی بگشایم*
*با خشونت هرگز...*
*هرگز...*




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:58 ق.ظ
Hey there just wanted to give you a brief heads up and
let you know a few of the pictures aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different web browsers and both show the same results.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 07:13 ب.ظ
Hey! Quick question that's completely off topic. Do you know
how to make your site mobile friendly? My blog looks weird when browsing from my apple iphone.
I'm trying to find a theme or plugin that might be able to fix this issue.
If you have any recommendations, please share. Thanks!
سه شنبه 26 مهر 1390 07:46 ب.ظ
قشنگ بود وبامعنی..مرسی
چهارشنبه 20 مهر 1390 12:20 ب.ظ
آورین

زیبا
یکشنبه 17 مهر 1390 10:00 ب.ظ
آخـــــی! خیلی قشنگ بود...! دستت درد نکنه...!
کلی دلم برای حسن سوخت، حیوونکی به باباش هم هیچی نگفته بود...!
شنبه 16 مهر 1390 10:53 ب.ظ
خیلی عالی بود .واقعا.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :